|
کلاس ادبيات معلم گفت: ... فعل رفت را صرف کن!... رفتم ..رفتي. رفت.. ساکت ميشوم ميخندم !... ولي خنده ام تلخ ميشود،... استاد داد ميزند خوب بعد ادامه بده و من ميگويم: رفت... رفت... رفت رفت... و دلم شکست، غم رو دلم نشست، رفت شاديم بمرد، شور از دلم ببرد ،... رفت ..رفت ..رفت... و من ميخندم و ميگويم... - خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است ... کارم از گريه گذشته است به آن ميخندم . + نوشته شده در جمعه 7 تیر1387 21:32 توسط احد تنها |
امشب هوس یار به سر دارم و از او خبری نیست .
هر چند بهار است ولی بی دل و دلبر ثمری نیست. فردا که روم من به سراغش به کجا سر بگذارم افسوس که از آن آغوش گرم وسر زلفش خبری نیست . چند است هوای رخ دلبر به دل افتاد خدایا اما چه رخی کز غم دوریش برایم بصری نیست . به هوای رخ دلدار دلم را پر شادی کنمو راه پر از گل اما چه کنم کاین صنمم را ز گناه و زدیارم گذری نیست. گفتم بروی می شکنم می گریم می روم از هوش او را زشکستن زگسستن ز بریدن حذری نیست . دارم به سرم تا غزلی از لب لعلش بسرایم صد حیف و صد افسوس که از قافیه سازم خبری نیست.!!! + نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387 12:19 توسط احد تنها |
|